گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۰

 

رسید از ره آن شاه خوبان پیاده
قبا چست کرده کله کج نهاده
پی قتل عشاق ز ابرو و غمزه
کمانی کشیده خدنگی گشاده
ز روی زمین چون قدم برگرفته
جهانی به خدمت زمین بوسه داده
سرشکم که هرگز ستادن نداند
چو با خاک پایش رسیده ستاده
پری و آدمی قاصرند از جمالش
همانا که از ماه و خورشید زاده
سگ آستان نیازم که دارم
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹

 

بود جمله لطف آن زنخدان ساده
ولی باشد آن غبغب از وی زیاده
نه غبغب بلورینه جامیست گویی
نهاده در او سیبی ازسیم ساده
همانا کزان عارض آب لطافت
تراویده زیر زنخدان ستاده
چو گردابی آمد ز طوفان فتنه
دراو صد دل آشنایان فتاده
زلالیست گرد آمده زابر رحمت
دوصد تشنه جان از تمناش داده
چو طوقیست از سیم کش هرکه دیده
به طوق غلامیش گردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۷۶ - در وصف قصر خوارزمشاه اتسز

 

زهی ! قصر خوارزمشاهی ، که دولت
ندارد مگر سوی او رخ نهاده
ز سقفش ستاره بعبرت بمانده
ز وهمش زمانه بحیرت فتاده
چو او چشم گردون بخوبی ندیده
چو او دست گیتی بخوشی نداده
هزاران صف از لهو در وی کشیده
هزاران در از خلد در وی گشاده
همه خاکها اندر آن مشک سوده
همه چوبها اندر آن عود ساده
درو شادمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط