گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷

 

بباد صبا گفتم از شوق دوشکه: درکارم، ار میتوانی، بکوش
نشانی از آن نوشدارو بیارکه سودای او بردم از مغز هوش
نه زان گونه تلخست کام دلمکه شیرین توان کردن او را بنوش
رفیقا، مکن پر نصیحت، که منندارم دماغ نصیحت نیوش
مرا آتش عشق در اندرونز خامی بود گر نیایم به جوش
مکن دورم از باده خوردن، که بازمرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۱

 

نگارا پری زاده ای یا سروش
اگر آدمی زاده ای رخ مپوش
ز چین عرق چین مشکین تو
ختا در فغان است و چین در خروش
درون لبت چشمه روح بخش
خَضِر بر کنار و میان پر ز نوش
دل اهل دل را پریشان مدار
به آزردن بی گناهان مکوش
گذشت از فلک ناله داد خواه
تو در خواب و از غفلت آکنده گوش
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۴

 

بهشت است خمخانه می فروش
فرو مایه چون شیره گو بر مجوش
نه در خلد جوی شراب است پاک
قیامت از آن کرد خواهند نوش
چو بر یاد اهل قیامت خوریم
چه غم محتسب گو برآور خروش
ز مشتی گدا پیشه خود ستای
عداوت خران عبادت فروش
چه آید به جز فحش و فسق و فجور
نگهدار خود را از ایشان بکوش
جهان دیده گان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری