گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۹

 

ز هر سو بدانند و رویت نکو
حماک الله ای دوست من کل سو
به خون جگر می کنم چهره تر
همین است پیش توام آبرو
رسان تیزتر آبی از تیغ خویش
که شد خشکم از آتش دل گلو
اگر کوزه می شکستم چه شد
به جرمانه گیرم به گردن سبو
بگو عاشقم بر فلان گفته ای
ز من این چه لایق بود خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

دلم صید کردی بدان چشم آهو
گرفتار گشتم بدان جعد گیسو
قدم شد خمیده چو ابروی شوخت
نبد با کمال تواش زور بازو
دلم چون پریشان نباشد که باشد
چو زلف تو آشفته دایم برآن رو
تنم را ببستی دلم را بخستی
بدان زلف مشکین و آن چشم جادو
دلا راستی جو و آن سرو قامت
خیال کج ما و ان خط ابرو
چه باریک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی