گنجور

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

زهی راست از تو همه کار ما

به هر حال لطفت نگهدار ما

به سودای زلف تو تا سوختیم

در آن حلقه گرم است بازار ما

گنه می کنیم و امید از تو این

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱

 

اگر دیده در مهر و مه ناظر است

غرض چیست او را از این، ظاهر است

از آن دم که از چشم من غایبی

حضوری ندارم خدا حاضر است

سرِ کوی شوقت عجب کعبه‌ای‌ست

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳ - استقبال از کمال خجندی

 

کسی را که رویت هوس می‌کند

کی اندیشه از روی کس می‌کند

کند زاهد انکار خوبان ولی

به عهد تو این کار بس می‌کند

تو را بارک الله چه زیبا رخی‌ست

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶

 

مرا دوش از آن لب بسی رنگ بود

ولی چشم تو بر سر جنگ بود

شبی کز چمن نالهٔ مرغ خاست

دلم را به کوی تو آهنگ بود

طلب کردمی ز آن دهن کام خویش

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۹

 

مرا یاد آن روی دیوانه کرد

که زنجیر زلف تو را شانه کرد

شبی از رخت نور دزدید شمع

روانش گرفتند و در خانه کرد

چه شمعی ندانم که پروانه را

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

 

زهی تیره از زلف تو روز، شام

به روی تو دعویّ مه ناتمام

چو نسبت ندارد به زلف تو مشگ

چرا می پزد عود سودای خام

کنون ما و کویت که نبوَد عجب

[...]

خیالی بخارایی