گنجور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹

 

اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منمکی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آورکو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکناین چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویشبوالعجب بحر بی‌کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلبکاین دو گم شد در آن جهان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولانا
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۶۳

 

آنچه افتاد چند بار مراپند نگرفتم ای فلان که منم
آنچه هستم چرا نمی‌گویمگفتم ای خام قلتبان که منم
شده‌ام سیر زین جهان زیراکنیست خیری در این جهان که منم
که مرا هیچ‌کس نمی‌داندداند ایزد مرا چنان که منم


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۶

 

عقل دور است از آن جهان که منم
عشق داند مرا چنان که منم
سره ام در قمار سربازی
حبّذا سود بی زیان که منم
چشم صورت حجاب اگر نشود
عین معنی شود عیان که منم
نوبهارم خزان نمی داند
خرّم این باغ و بوستان که منم
منم اینک، چه می تواند کرد
مرگ با جان جاودان که منم؟
بر سرم سایهٔ همایی هست
منگر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی