گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

شور عشق تو در جهان افتادبیدلان را به جان زیان افتاد
تو هنوز از جهان نزاده بدیکز تو آوازه در جهان افتاد
آتشی زد غم تو در جانمکه شرارش بر آسمان افتاد
تو سلامت گزین که نام دلماز ملامت به هر زبان افتاد
کار من مصلحت کجا گیردخاصه کاین فتنه در میان افتاد
صوتر حال خصم و خاقانیمثل مار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵

 

آتشی در نهاد جان افتاد
جان بیچاره در فغان افتاد
شمع عشقش چو بر کشید علم
سوخت پروانه پرزنان افتاد
عقل مخمور منع ما می کرد
مست می رفت در مغان افتاد
هر که از چشم ما فتاد فتاد
نه دو روزی که جاودان افتاد
سرو قدی که سر ز ما پیچد
در چمن قدش از میان افتاد
مرغ دل دید دانهٔ خالش
باز در دام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی