گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۹

 

کیست آن ماه منور که چنین می‌گذردتشنه جان می‌دهد و ماء معین می‌گذرد
سرو اگر نیز تحول کند از جای به جاینتوان گفت که زیباتر از این می‌گذرد
حور عین می‌گذرد در نظر سوختگانیا مه چارده یا لعبت چین می‌گذرد
کام از او کس نگرفتست مگر باد بهارکه بر آن زلف و بناگوش و جبین می‌گذرد
مردم زیر زمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۲۳

 

زاهد از صومعه زنهار که بیرون نرویکه از آن سوی بلای دل و دین می‌گذرد
می‌گذشتی شب و از ماه برآمد فریادکاین چه فتنه است که بروی زمین می‌گذرد؟


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۳

 

شب ز سوزی که برین جان حزین می گذرد
شعله آه من از چرخ برین می گذرد
منم و گریه خون هر شب و کس آگه نیست
با که گویم که مرا حال چنین می گذرد
سوزم آن نیست که از تشنگیم سینه بسوخت
آنست سوزم که به دل ماء معین می گذرد
زاهد، از صومعه زنهار که بیرون نروی
که ازان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی