گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۸

 

چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهم
سرخرویی بجز این نیست ز بخت سیهم
جوی خون گرد من از دیده درآمد چه کنم
قوت پای ندارم که ازین جو بجهم
گر دهد جایگهم پیش خود آن سلسله موی
نتوان داشت به زنجیر دگر جا نگهم
نیست مقصود من از عشق بتان عیش و خوشی
عرض آنست که از ناخوشی خرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی