گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹

 

آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغراندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد
گفتمش پوتی و لوتی کنی امروز مرادست بر سر زد و پس پای سبک در سر کرد
دست در گردنم آورد پس او از سر لطفگوش و آغوش مرا پر گهر و زیور کرد
تا تو آبی خوری آن جان جهان بی‌مکریپشتم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰

 

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکردروز روشن ز حیا چادر شب برسر کرد
اندکی گل برخ خوب نگارم مانستصبحدم باد صبا دامن او پر زر کرد
نتوانم که برآرم نفسی بی لب دوستکه قضا جان مرا در لب او مضمر کرد
پسته را با دهن تنگ تو نسبت کردمرفت در خنده ز شادی مگرش باور کرد
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی