گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۱

 

مجلس ما دگر امروز به بستان ماندعیش خلوت به تماشای گلستان ماند
می حلالست کسی را که بود خانه بهشتخاصه از دست حریفی که به رضوان ماند
خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنیمن بگویم به لب چشمه حیوان ماند
تا سر زلف پریشان تو محبوب منستروزگارم به سر زلف پریشان ماند
چه کند کشته عشقت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۸۲

 

هر که مقصود و مرادش خور و خوابست از عمرحیوانیست که بالاش به انسان ماند
هر چه داری بده و دولت معنی بستانتا چو این نعمت ظاهر برود آن ماند


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

راستی روی نکویش به گلستان ماند
خط و خالش به گل‌و سبزه وریحان ماند
نه همینش دو رخ تازه بود، چون گل سرخ
که دهانش به یکی غنچهٔ خندان ماند
دستگاهی که در آنجا نبود حوروشی
گر همه باغ بهشت است به زندان ماند
چکنم گر به غمت شهره نباشم درشهر
عشق در دل نتوان گفت که پنهان ماند
تجربت شدکه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

گر بدین گونه سر زلف تو افشان ماندهر چه مجموعه دل هاست پریشان ماند
چو درآیم خم زلف تو به چوگان بازیای بسا گوی که در حسرت چوگان ماند
واقف از معنی خورشید ازل دانی کیستآن که در صورت زیبای تو حیران ماند
حال در ماندهٔ عشق تو نمی‌داند چیستدردمندی که در اندیشهٔ درمان ماند
هر نظرباز که بیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی