گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶

 

می شود راز دل از جبهه نمایان ما را
نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را
تیرباران قضا را سپر تسلیمیم
نیست چون شیر محابا ز نیستان ما را
حال ما را غم آینده مشوش نکند
در بهاران نبود فکر زمستان ما را
به نسیمی سر شوریده خود می گیریم
نیست چون شمع تعلق به شبستان ما را
تخم نیرنگ بود هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما راکفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را
تا خیال قد و بالای تو در دل بگذشتخاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را
ما که در عشق تو آشفته و شوریده شدیممی‌کند حلقهٔ زلف تو پریشان ما را
تا به دامان وصالت نرسد دست امیددست کوته نکند اشگ ز دامان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی