گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۷

 

دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیستخصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمدهیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راستو اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هستوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی