گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوختآتشم در جگر خسته شد و زار بسوخت
بنشستم که: نویسم سخن عشق و ز دلشعله‌ای در قلم افتاد، که طومار بسوخت
دل یاران، تو نگفتی که بسوزد بر یار؟ما خود آن یار ندیدیم که بر یار بسوخت
چاره جز سوختن و ساختنم نیست کنونکاندکی کرد مرا چاره و بسیار بسوخت
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوختجگر لاله بر آن دلشدهٔ زار بسوخت
حبذا شمع که از آتش دل چون مجنوندر هوای رخ لیلی به شب تار بسوخت
دیشب آن رند که در حلقهٔ خماران بودبزد آهی و در خانهٔ خمار بسوخت
ایکه از سر انا الحق خبری یافته‌ئیچه شوی منکر منصور که بر دار بسوخت
تو که احوال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی