گنجور

اشعار مشابه

 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷

 

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵

 

به خرابات گذارم ندهند از خامی

سوی مسجد نتوانم شدن از بدنامی

صوفی رندم و معروف به شاهدبازی

عاشق مستم و مشهور به درد آشامی

سر ز ناچار بر آورده به بی‌سامانی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی مراغه‌ای
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۹

 

کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی

زانکه در شهر شدم شهره بدرد آشامی

آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوست

چون سگ از پیش برانند بدشمن کامی

ما چنین سوختهٔ باده و افسرده دلان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۲

 

آمد آن ساقی سرمست و به دستش جامی

گوئیا می طلبد همچو من بدنامی

در همه کوی خرابات جهان نتوان یافت

دردمندی چو من عاشق درد آشامی

همدم جام شرابیم و حریف ساقی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۰

 

من ندیدم به جهان همچو دو زلفت شامی

کیست آنکس که بدید از لب لعلت کامی

بر من و حال دلم هیچ ترحّم نکنی

کز فراق رخت ای دوست گذشت ایامی

نام تو ورد زبانست مرا ای دل و جان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جهان ملک خاتون
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶

 

فضل حق می دهدم هردم از این می جامی

که ندارد چو ابد مستی او انجامی

شرح اسرار تجلی تو ز فرعون مپرس

کآتش انی اناالله نداند خامی

صبح و شامم همه با زلف و رخت می گردد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عمادالدین نسیمی