گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

در سرم از عشقت این سودا خوش استدر دلم از شوقت این غوغا خوش است
من درون پرده جان می‌پرورمگر برون جان می کند اعدا خوش است
چون جمالت برنتابد هیچ چشمجملهٔ آفاق نابینا خوش است
همچو چرخ از شوق تو در هر دو کونهر که در خون می‌نگردد ناخوش است
بندگی را پیش یک بند قباتصد کمر بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۴

 

وقت ما از ساغر و مینا خوش است
وقت ساقی خوش که وقت ما خوش است
عشق می باید به هر صورت که هست
عاشقی با صورت دیبا خوش است
ناخوشیها از دل بی ذوق ماست
ذوق اگر باشد همه دنیا خوش است
مرد عشقی، خیمه بیرون زن زخود
در بهاران دامن صحرا خوش است
دامن صحرا چه گرد از دل برد؟
سیل گردآلود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰

 

گر چه سرو باغ را بالا خوش است
با قد رعنای تو ما را خوش است
ز هر عشقت کام عیشم تلخ کرد
هست تلخ این چاشنی، اما خوش است
گر غمت غیری خورد، ناخوش شوم
خوردن غمها همین این جا خوش است
چون تو نایی، چیست این جور رقیب؟
خار می دانی که با خرما خوش است
بی تو من باری نیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی