گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲

 

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی راوین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را
روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدنمشک غمازست نتواند نهفتن بوی را
ای موافق صورت و معنی که تا چشم من استاز تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را
گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکنچون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰

 

عاشق روی توام از من مپوش آن روی را
پرده بردار از رخ و بررو میفگن موی را
تا بروز وصل تو چشمش نبیند روی خواب
هرکه یک شب همچو من در خواب دید آن روی را
گرد میدان زمین سرگشته گردم همچو گوی
من چو در میدان عشق تو فگندم گوی را
همتی دارم که گر دستم رسد هر ساعتی
طوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را
مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را
شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را
مه‌ کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را
بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتاب
سجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را
بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستان
گرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی