گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۸

 

چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکنتیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن
هر که ننهاده‌ست چون پروانه دل بر سوختنگو حریف آتشین را طوف پیرامن مکن
جای پرهیز است در کوی شکرریزان گذشتیا به ترک دل بگو یا چشم وا روزن مکن
کیست کاو بر ما به بیراهی گواهی می‌دهدگو ببین آن روی شهرآرا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۱

 

ای پسر گر عاشقی دعوی ما ومن مکن
از صفا تن را چو جان گردان وجان را تن مکن
بامدادان گر نبینی روی چون خورشید دوست
روز را شب دان وچشم خود بدو روشن مکن
چون نمی سوزی چو شمع اندر شب سودای یار
گر چراغت روز باشد اندرو روغن مکن
اندرین معدن که مردان آستین پر زر کنند
خویشتن را همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی