گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۴

 

هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوزوز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز
سوخت دل از داغ و داغم بار جانسوز آنچنانجان بر آمد از غم و غم همدم جانی هنوز
ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کنخوب می‌گویی ولی او را نمی‌دانی هنوز
گرچه عمری شد که کشت از درد استغنا مرادر رخش پیداست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

عمر رفت و از تو ما را صد پریشانی هنوز
وه! چه عمرست این؟ که حال ما نمیدانی هنوز
یک نظر دیدیم دیدارت وزان عمری گذشت
دیدها بر هم نمی آید ز حیرانی هنوز
چیست چندین التفات آشکارا با رقیب؟
جانب ما یک نظر نا کرده پنهانی هنوز
در صف طاعت نشستم، روی دل سوی بتان
کافری صد بار بهتر زین مسلمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی