گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشقعاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهاننام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق
خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشندشرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق
در میان عشق حالی دارم اردانی چنانکجان برافشانم همی از خرمی بر جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶

 

بس که بنشسته تا پر بر تنم پیکان عشقطایر پران شدم از ناوک پران عشق
نوح را کشتی شکست از لطمهٔ توفان عشقکس نیامد بر کنار از بحر بی‌پایان عشق
نعرهٔ منصورت از هر مو به سر خواهد زدنگر نهی پای طلب در حلقهٔ مستان عشق
نشهٔ عشاق را هرگز نمی‌دانی که چیستتا ننوشی جرعه‌ای از بادهٔ رخشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

صامت بروجردی » کتاب التضمین و المصائب » شمارهٔ ۱ - کتاب التضمین والمصائب

 

گفت شاه تشنه‌کامان بر سر میدان عشق
بر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق
وه چه خوش لذت بود در باده رخشان عشق
بس که بنشسته است تا پر بر تنم پیکان عشق
طایر پران شدم از طایر پران عشق
هر که را نبود هوای درگه جانان بسر
هرگز از معشوقه جانی نگردد با خبر
نیست این فیض شهادت لایق هر بی‌بصر
گوشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی