گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲

 

پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی

آتشی در خرمن شورید گان انداختی

یکنظر کردی بسوی دل ز چشم شاهدان

زان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختی

در دلم جا کردی و کردی مرا از من تهی

تا مرا از هستی خود در گمان انداختی

شعله حسن تو دوش افروخت دلها را چو شمع

این چه آتش بود کامشب در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰

 

باز ای مطرب حدیثی در میان انداختی
فتنه یی در مجلس صاحب دلان انداختی
راز ما را فاش کردی در میان خاص و عام
وین حکایت در زبان این و آن انداختی
عارفان را با پری رویان کشیدی در سماع
بلبلان مست را در گلستان انداختی
ای نگار سرو قامت تا به میدان آمدی
با تو هر عاشق که آمد در میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی