گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۵

 

سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم
بی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم
تا تو رفتی از برم با کس ندارم الفتی
گر چه باشد صد کسم همراه تنها می روم
هیچ جای از وحشت تنهاییم نبود ملال
مونس جانم خیال توست هر جا می روم
پا به زنجیر بلا هر سو طلبگار توام
عاشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌رومداغ بر جان بار بر دل خار در پا می‌روم
آن چه با جان من بدروز می‌کردی مدامکی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم
مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش راکز درت با یک جهان فریاد و غوغا می‌روم
می‌روم زین شهر و اهل شهر یک یک می‌کنندزاری بر من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰

 

گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا می‌روماز گرفتاری دلم اینجاست هرجا می‌روم
رفتنم را بس که میترسم کسی مانع می‌شودمی‌روم امروز و می‌گویم که فردا می‌روم
رفته خضر ره ز پیش اما من گم کرده پیهست تا سر می‌کشم یا هست تا پا می‌روم
عقل و دین و دل که مخصوصند بهر الفتتمی‌گذارم با تو وحشی انس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی