گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۳

 

جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کولایق این کفر نادر در جهان زنار کو
هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جانتا در خمخانه می‌تازد ولیکن بار کو
سوی بی‌گوشی سماع چنگ می‌آید ولیکچنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو
چونک او بی‌تن شود پس خلعت جان آورندکاندر او دستان حایک یا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶

 

سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کوتیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو
کرد اگر معنیست من معنی همی خواهم ز توگفت اگر دعویست با حق مر ترا گفتار کو
باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماندور تو گویی هست از این معنی ترا آثار کو
چون غلیواژند خلقان بر شده نزدیک چرخداده آوازی به یاران کی کسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷

 

راه دین پیداست لیکن صادق دین‌دار کویک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو
عالمی پر ذوالخمارست از خمار خواجگیای دریغا در جهان یک حیدر کرار کو
دیو مردم بین که خود را چون ملایک ساختندبا چنین دیوان بگو بند سلیمان‌وار کو
گر به بوی و رنگ گویی چون گلم پس همچو گلمر ترا پایی پر از خاک و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۶۹ - یار کو؟

 

افسر شاهی نخواهم خاک پای یارکو
بال گو بشکن هما ، آن سایه دیوار کو
سرو را گیرم که دارد با قد او نسبتی
آن گل رخساره وآن شیوه رفتار کو
ورهمان گیرم که گل بار آرد وجنبد ز باد
آن تبسّم گرد آن شیرین لب و گفتارکو
دیده آهو اگر چه دلفریب آمد ولی
آن کرشمه کردن و آن غمزه خونخوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی