گنجور

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶

 

دوش یارم پرده از رخسار خود بگشاده بود

گویی از حسنش قیامت در جهان افتاده بود

در ملاحت مثل او هرگز ندیدم در جهان

آن پری رو گوئیا در حسن حوری زاده بود

وه چه عیشی داشتم کز چشم مست و روی او

[...]

اسیری لاهیجی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۵۱

 

دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بود

آن چه دل می خواست از اسباب عیش آماده بود

هیچ کس زان طره پیچیده سر بیرون نکرد

با وجود آن که مضمون پیش پا افتاده بود

ابوالحسن فراهانی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۴

 

شعلهٔ رخسار او تا شمع بزم باده بود

موج می پروانهٔ آتش به جان افتاده بود

پیش از آن ساعت که آمد سر و شوخش در خرام

رنگ را چون نقش پا رخسارم از کف داده بود

از کف پایت ز بس نازکتر از برگ گل است

[...]

جویای تبریزی
 

میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

شیخناشب تا سحر مست و خراب از باده بود

در خرابات مغان مست و خراب افتاده بود

با حریفان دغل نرد و قمار و جام می

کرده بود و برده بود و خورده بود و داده بود

شیخنا را با نگاری ساده کار افتاد دوش

[...]

میرزا حبیب خراسانی
 
 
sunny dark_mode