گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵

 

در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن

این است که دور از لب و دندان من است آن

عارض نتوان گفت که دور قمر است این

بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن

در سرو رسیده‌ست ولیکن به حقیقت

[...]

۱۲ بیت
سعدی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۰

 

شمعی که مرا روشنی جان تن است آن

زینت ده هر محفل و هر انجمن است آن

دردی که رسد از تو چو جان است عزیزم

داغی که ز دست تو بود چشم من است آن

در موج لطافت شده پنهان تن سیمش

[...]

۶ بیت
جویای تبریزی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۸

 

شک نیست که شکر لب و بسته دهن است آن

اما نه سزای لب و دندان من است آن

رخساره نگویم که رخت باغ بهشت است

بالای تو طوبی است نه سرو چمن است آن

نرمی تن اوست دلیل دل مسکین

[...]

۱۴ بیت
آشفتهٔ شیرازی