بخش ۴۷ - پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن
آن پوست و مغز قصه اش نغز
از پوست چنین برون دهد مغز
کان پوست شناس مغز دیده
از پوست به مغز آن رسیده
چون شد به دیار یار نزدیک
شد کار بر او چو موی باریک
نی رخصت پیش یار رفتن
نی صبر ازان دیار رفتن
از قرب دیار شوق افزود
وز وصل هزار مانعش بود
سرگشته در آن دیار می گشت
وآشفته و بی قرار می گشت
هر کس که در آن دیار دیدی
یا در راهی به او رسیدی
زو چاره کار خویش جستی
درمان درون ریش جستی
روزی می گشت گرد آن دشت
ناگه رمه ای ز دور بگذشت
شد گرد رمه عبیر جیبش
کامد ز عبیردان غیبش
از نور شبان چو لمعه نور
می تافت فروغ لیلی از دور
زانه لمعه چو یافت روشنایی
افروخت چراغ آشنایی
گفت ای ز تو در سیه گلیمی
روشن شده آتش کلیمی
هر کوه ز مقدم تو طوری
در طور ز آتش تو نوری
ای وادی ایمن از تو این خاک
ترسان ز عصات نیل افلاک
هر جا که ز کف بیفکنی چوب
بر معرکه ددان فتد کوب
هر چند به صورت آن عصاییست
در دیده خصم اژدهاییست
بربوده به دشت از دد و دام
آواز فلاخن تو آرام
هر گه سنگی به زور بازو
در کفه آن کنی ترازو
گرگ از رمه ات ز بیم آن سنگ
افتان خیزان جهد به فرسنگ
ور زانکه شوی ازان فلاخن
بر برج فلک عروسک افکن
افتاده ز ترس لرزه بر شیر
خود را زان برج افکند زیر
ای کاسه تو کشیده خوانی
پرورده ز شیر خود جهانی
هر صبح ز خوانش این کهن پیر
بزغاله و بره را دهد شیر
با تشنه لبی منم اسیری
زین خوان کرم نخورده شیری
با تشنه لبان چو چرخ مستیز
یک جرعه شیر بر لبم ریز
شیری نه که تن بپروراند
شیری که غذا به جان رساند
یعنی که ز لطف و مهربانی
رحمی بنما چنانکه دانی
بگشای به کوی لیلی ام در
دزدیده به سوی لیلی ام بر
تا بو که به گوشه ای نشینم
پوشیده جمال او ببینم
از تو به قلاده سگم خوش
چون سگ به قلاده خودم کش
باشد که طفیلی سگانش
سایم سر خود بر آستانش
یا کن ز سر وفا پسندی
خاصم به لباس گوسفندی
آمد تن من گسسته جانی
بی پوست و گوشت استخوانی
زین گله که جان فدای آنم
یک پوست بکش در استخوانم
شاید به حریم ارجمندان
گنجم به طفیل گوسفندان
چون گله به آن حرم درآید
لیلی سوی آن نظر گشاید
من نیز به آن نظر درآیم
پنهان سوی او نظر گشایم
رویی بینم که در فراقش
دل سوخته ام ز اشتیاقش
این گفت و چو سایه بی خود افتاد
چون مرده به خاک مرقد افتاد
تا ماهی و ماه کرد ازو راه
از دیده سرشک وز جگر آه
بالای سرش شبان نشسته
چشمی گریان دلی شکسته
زان بیهوشی چو با خود آمد
واندوه شده یکی صد آمد
بگشاد شبان لب ترحم
گفت ای شده در هوای دل گم
خوش باش که وقت دلنوازیست
وامشب شب وصل و کار سازیست
آورد به سوی او یکی پوست
کین پرده توست تا در دوست
این را در پوش و شاد و خندان
می رقص میان گوسنفدان
شاید کامروز همچو هر روز
گرد رمه گردد آن دل افروز
حال تو در آن میان نداند
وز کف به تو راحتی رساند
مسکین مجنون چو پوست را دید
سوی رمه میل دوست بشنید
برخاست فکنده پوست در بر
برساخت ز دست پای دیگر
پیوسته دلی اسیر غم داشت
کاندر ره عشق پای کم داشت
با آن پایی که داشت پیوست
هر پای دگر کش آمد از دست
با آن رمه خم ز بار غم پشت
هم پای همی دوید هم پشت
می زد به امید دست و پایی
تا بو که ازان رسد به جایی
می گفت به زیر لب که یارب
این خلعت نورسیده کامشب
از نرمی دولتم به پشت است
با آن سنجاب بس درشت است
گر قصه آن رسد به قاقم
در خود کشد از خجالتش دم
با نرمی آن ز مو درشتی
اقرار کند به خارپشتی
زین پوست شدم چو نافه مشکین
اینجا چه سگ است آهوی چین
ان نیست سزا به قد هر کس
تا جان دارم لباسم این بس
از شادی این لباس بر تن
صد پوست نشست گوشت بر من
زین پوست شدم سعادت اندوز
در پوست همی نگنجم امروز
با خود بود اندرین فسانه
کاورد ره آن شبان به خانه
لیلی آمد ز خانه بیرون
چون چارده مه ز دور گردون
گردن ز حلی بلند آواز
ساق از خلخال نغمه پرداز
پر کرده ز زلف پر خم و تاب
دامان جهان ز عنبر ناب
کرد از رمه جا به یک کناره
بگشاد نظر پی نظاره
هر زنده به نوبت از بز و میش
زان گله همی گذشتش از پیش
نوبت چو به آن رمیده افتاده
از پوست به دوست دیده بگشاد
نی صبر بماند نه قرارش
وز دست برفت اختیارش
بانگی زد و بی خبر بیفتاد
چون سایه به رهگذر بیفتاد
لیلی چو شنید بانگ بشناخت
کان کیست نظر به سویش انداخت
افتاده چه دید پوستی خشک
پر خون جگرش چو نافه مشک
هم عقل ز دست داده هم هوش
هم چشم ز کار مانده هم گوش
بالین ز کنار خویش کردش
وز چهره به گریه شست گردش
از خوی به گلاب عطر پرورد
زان بیهوشی به هوشش آورد
آمد چو به هوش و دیده بگشاد
پیش رخ او به سجده افتاد
کای مردم چشم چشم بازان
وی قبله ناز پرنیازان
ای گلبن باغ سربلندی
وی نور چراغ ارجمندی
ای عرش برین تو و زمین من
هیهات که آن تو باشی این من
باور نکنم من فتاده
کین بر سر من تویی ستاده
سر برده بر اوج لامکان عرش
خاشاک زمین کیش سزد فرش
دامان تو در کفم محال است
گر نغلطم امشب این خیال است
مستان که به شب خیال بینند
در خواب دو صد محال بینند
آنجا که ز طالعم دلیل است
این واقعه هم ازان قبیل است
خوابی که در او رخ تو بینم
با تو به فراغ دل نشینم
بیداری دولت من است آن
بینایی چشم روشن است آن
لیلی چو نیازمندیش دید
وان نکته دلنواز بشنید
گفت ای شده میهمانم امشب
آسوده به توست جانم امشب
این پوست بود ز دوست مانع
از دوست شو به پوست قانع
از گردن خود بیفکن این پوست
بی پوست نشین چو مغز با دوست
تا چند سخن ز پرده گوییم
رازی دو سه پوست کرده گوییم
شب روشن بود و ماه تابان
محنت به ره عدم شتابان
تا صبح به یکدگر نشستند
یک لحظه لب از سخن نبستند
صد قصه به آه و ناله گفتند
درد دل چند ساله گفتند
صد نکته هنوز بود باقی
زد مرغ ترانه فراقی
صبح از دم گرگ رایت افراشت
سگ خفت و خروس نعره برداشت
چون نعره او سماع کردند
یکدیگر را وداع کردند
آن جانب خیمه قد ستون کرد
وین دشت ز گریه لاله گون کرد
این است بلی سپهر را کار
کز بعد هزار رنج و تیمار
گر خسته دلی جگر فگاری
یابد ره وصل پیش یاری
ناکرده نگاه در رخش تیز
دستش گیرد که زود برخیز
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن از "لیلی و مجنون" حکایت عشق مجنون به لیلی و مصائبی است که بر سر او میآید. مجنون در جستجوی لیلی به دیاری میرود و دچار شیدایی و بیقراری میشود. او به پوست و مغز تشبیه میشود که در آن تلاشی برای نزدیک شدن به معشوق وجود دارد، اما موانع زیادی بر سر راه است.
مجنون در دشت با رمهای میبیند و از زیبایی و نور لیلی الهام میگیرد. او بلافاصله متوجه پوست گوسفند شده و تلاش میکند با پوشیدن آن، به نزدیکی لیلی برسد. مجنون در این پروسه دچار سردرگمی و عاشقانهٔ شدید میشود و با چشمان پر اشک و دل شکسته به عشقش فکر میکند.
پس از فراز و نشیبهای بسیار و صحبتهای دلنگیر میان مجنون و لیلی، در نهایت آن دو به هم میرسند و تمام احساسات و درد و عشق نهفته در دلشان را با هم به اشتراک میگذارند. این جستجو و عشق منجر به داستان غمانگیز و عاشقانهای میشود که در نهایت، با طلوع صبح و جدایی دوباره بین آنها همراه است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که باطن یا جوهر یک داستان یا موضوع باارزش و جذاب است، و این ارزش درونی، از احتمالات ظاهری و بیرونی آن به دست میآید. در واقع، مغز و محتوای عمیق یک قضیه زمانی نمایان میشود که از ظواهر بیرونی آن فراتر برویم.
هوش مصنوعی: انسانی که درک عمیقی دارد، میتواند از ظواهر و ظاهر امور به عمیقترین و باطنترین حقیقتها پی ببرد.
هوش مصنوعی: وقتی به سرزمین محبوبش رسید، کارها برای او مانند موی نازک و شکننده شد.
هوش مصنوعی: اجازه حضور نزد محبوب نیست و دیگر تاب و تحمل ماندن در این دیار را ندارم.
هوش مصنوعی: از نزدیکی جایی که شوق و عشق وجود دارد، احساسات و اشتیاق افزایش مییابد، اما هزاران مانع وجود دارد که ما را از رسیدن به وصال و اتحاد باز میدارد.
هوش مصنوعی: در آن سرزمین، به طور مداوم سردرگم و بیقرار بود و آرامش نداشت.
هوش مصنوعی: هر کسی را که در آن سرزمین دیدی یا در مسیری به او برخورد کردی،
هوش مصنوعی: تو برای حل مشکل خود به دنبال راهی هستی و در دل خود به جستجوی درمانی پرداختهای.
هوش مصنوعی: یک روز در دشت راه میرفتم که ناگهان گلهای از حیوانات از دور ظاهر شد و گذشت.
هوش مصنوعی: رمه به گرداو آمده و عطر خوشی از جیبش در حال بیرون آمدن است که نشاندهنده حالتی اسرارآمیز و جالب است.
هوش مصنوعی: از نور شبان، نوری میتابید که یادآور زیبایی لیلی بود که از دور درخشش داشت.
هوش مصنوعی: زمانی که به جان و دل آگاهی و نور را پیدا کرد، مانند چراغی روشنایی بخش برای دوستان و آشنایانش شد.
هوش مصنوعی: گفت: ای کسی که از تو در ظلمات، نور آتش یک یهودی نمایان شده است.
هوش مصنوعی: هر کوه به خاطر تو مانند کوه طور است و از آتش تو نور میتابد.
هوش مصنوعی: ای وادی امن، خاک تو از خوف عصیان به آسمانها میلرزد.
هوش مصنوعی: هر جا که چوبی را رها کنی، در محلی که دزدان جمع هستند، به زمین میافتد و باعث سر و صدا میشود.
هوش مصنوعی: هرچند که در نگاه اول، آن شخص مانند یک چوب ساده به نظر میرسد، اما در واقعیت و باطن خود، بسیار قدرتمند و خطرناک است.
هوش مصنوعی: در دشت، صدای فلاخن تو سکوت دد و دام را بشکسته و از بین برده است.
هوش مصنوعی: هر بار که با نیروی بازو سنگی را در کفه ترازوی آن قرار دهی، وزن آن را سنگینتر میکنی.
هوش مصنوعی: گرگ به خاطر ترس از سنگی که به سمتش پرتاب شده، از گوسفندانت فرار میکند و با سرعت زیادی از جایی دور میشود.
هوش مصنوعی: اگر از شر فلک نجات یابی، بر قله آسمان عروسکی خواهی افکند.
هوش مصنوعی: از ترس، شیر قوی و نیرومند هم لرزیده و از بلندی به زمین افتاده است.
هوش مصنوعی: ای کاسهای که با شیر مادرت پرورش یافتهای و در زندگی پر از نعمتها قرار داری.
هوش مصنوعی: هر صبح، این پیرمرد برای بزغاله و برهاش شیر میآورد.
هوش مصنوعی: من در حالی که تشنهام و در این سفرهای که پر از نعمت است، کاملاً بینصیب ماندهام.
هوش مصنوعی: با افرادی که در حال گرسنگی و تشنگی هستند معاشرت نکن، یک قاشق شیر به دهانم بریز.
هوش مصنوعی: شیر تنها موجودی نیست که تنها از نظر ظاهری نیرومند باشد، بلکه شیر واقعی کسی است که به دیگران زندگی و sustenance میبخشد.
هوش مصنوعی: رحمت و محبت خود را به نمایش بگذار، مطابق آنچه که میدانی و میتوانی.
هوش مصنوعی: به کوچههای لیلی قدم بگذار و با دلی پر از عشق و امید به سوی او برو.
هوش مصنوعی: من تمایل دارم که در جایی آرام بنشینم و در خفا زیبایی او را تماشا کنم.
هوش مصنوعی: من به زنجیر و قلادهام قناعت میکنم، مانند سگی که به زنجیرش افتخار میکند.
هوش مصنوعی: امیدوارم که همچون سگانش در کنار او باشم و سرم را بر درگاهش بگذارم.
هوش مصنوعی: به خاطر وفای خاصی که به من داری، حالا با لباس ساده و بیپیرایهای مانند گوسفند، رفتار کن.
هوش مصنوعی: بدن من به حالت نامناسبی درآمده و روح من از آن جدا شده است. من نه پوست دارم و نه گوشتی، فقط استخوانهایم باقی ماندهاند.
هوش مصنوعی: از این گروه که به خاطر آن جانم را فدای آنها کردهام، فقط یک لایه از وجودم را در درونم بگستر.
هوش مصنوعی: شاید در دل قدرتمندان و افراد بزرگ جا پیدا کنم به خاطر وجود افرادی که به ظاهر ساده و بیاهمیتند.
هوش مصنوعی: زمانی که گروهی به حرم وارد میشوند، لیلی نیز به سمت آنجا نگاه میکند.
هوش مصنوعی: من هم به سمت او نگاه میکنم و به طور مخفیانه به او توجه میکنم.
هوش مصنوعی: چهرهای میبینم که به خاطر دوریاش، دلام پر از آتش اشتیاق و حسرت است.
هوش مصنوعی: او این را گفت و به نحوی بیهوا و بیخود بر زمین افتاد، مثل اینکه مرده باشد و در خاک آرامیده باشد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که ماهی از آب خارج نشود، راهی برای دیده شدن اندوه و حسرت از دل وجود نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: بر فراز سرش چوپانی نشسته است که چشمانش پر از اشک و دلش پاره پاره است.
هوش مصنوعی: زمانی که از بیهوشی به هوش آمد و احساس غم کرد، همچون صد غم به دلش نشست.
هوش مصنوعی: شبانی با کلامی محبتآمیز به کمک کسی میشتابد و میگوید: ای شخصی که در آرزوهای دل خود گم شدهای، من در این زمینه به تو یاری میرسانم.
هوش مصنوعی: از زندگی لذت ببر زیرا این زمان برای خوشی و نزدیکی به یکدیگر است و امشب شب ملاقات و ساختن ارتباطی عمیق است.
هوش مصنوعی: شما یک پرده از کینه و دشواری به سوی او میبرید، تا به دوستی و ارتباط نزدیک با او برسید.
هوش مصنوعی: این را در پوش و شاداب باش و با خوشحالی بین گوسالهها برقصد.
هوش مصنوعی: شاید امروز، مانند هر روز، آن دلانگیز به دور رمه (گوسفندان) بچرخد و خوشحال کند.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که وضعیت تو در آن شرایط مشخص نیست و تنها از طریق دل و دست میتوان آرامشی به تو منتقل کرد.
هوش مصنوعی: مجنون بیچاره وقتی که پوست (بز یا گوسفند) را دید، به یاد رمه و دلبستگیاش به دوستش افتاد.
هوش مصنوعی: از جایش بلند شد و با تلاش خود، پوستهای که بر تن داشت را کنار زد و با کوشش، به سمت دیگر رفت.
هوش مصنوعی: دل همیشهای که در غم اسیر بود، به خاطر آنکه در مسیر عشق کمجرأت بوده است، حالتی از افسردگی و ناتوانی را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: با آن پای که داشت، هر پا به سمت دیگری دراز شده بود و از دستش رها شده بود.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تصویر کشیدن حس و حال غم و اضطراب میپردازد. او به نوعی از دویدن دستهای از گوسفندها اشاره میکند که به خاطر سنگینی بار غم بر دوششان، به شکل خمیده و ناتوان در کنار یکدیگر حرکت میکنند. این تصویر نشاندهندهی همدردی و همراستایی در میانهی چالشها و مشکلات است.
هوش مصنوعی: او تلاش میکرد و به انتظار آمدن نتیجهای بود، تا ببیند که آیا از این کوشش به جایی میرسد یا نه.
هوش مصنوعی: او به آرامی به خود میگفت: ای کاش این لباس تازه که به او داده شده، امشب را جشن بگیرد.
هوش مصنوعی: به خاطر نرمی و لطافت زندگیام، مانند سنجاب بزرگ و چابکی که در پس آن هست، به راحتی میتوانم به جلو بروم.
هوش مصنوعی: اگر داستان به من برسد، از شرم به خودم میپیچم و ساکت میشوم.
هوش مصنوعی: با نرمی و لطافت خود، موها به درشتی و زبری خارپشت اعتراف میکنند.
هوش مصنوعی: از این پوست بیرون آمدهام، مانند عطر مشکین، اینجا چه چیزی وجود دارد که شبیه یک آهو در چین است.
هوش مصنوعی: این نیست که هر کسی به اندازه قدش شایستگی داشته باشد، اما تا زمانی که از جان برخوردارم، همین مقدار برای من کافی است.
هوش مصنوعی: از خوشحالی، این لباس به قدری بر تنم تنگ شده که مانند صد لایه پوست به نظر میرسد و گوشت من را محاصره کرده است.
هوش مصنوعی: از این جسم و ظاهر جدا شدم و به دنبال سعادت و خوشبختی هستم، اما امروز نمیتوانم در این قالب محدود جا بگیرم.
هوش مصنوعی: شبان با خیال و اندیشهای که در سر دارد، راهی را به سوی خانهاش پیدا کرده است.
هوش مصنوعی: لیلی از خانه بیرون آمد و به زیبایی همچون ماه کامل در آسمان میدرخشید.
هوش مصنوعی: گردن او چون زینتی بلند، صدای ساق آن به مانند نغمهای خوش از خلخال به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: زلفهای پرپیچ و خم، دنیای ما را بوی خوش و عطر دلانگیز عنبر پر کرده است.
هوش مصنوعی: او از میان گله دور شده و به گوشهای رفته است تا به تماشای منظره بپردازد.
هوش مصنوعی: هر موجود زنده به نوبت از میان برهها و بزهای آن گله عبور میکند.
هوش مصنوعی: وقتی نوبت به آن موجود غریبی رسید که از دنیا جدا شده، چشمش به دوست باز شد.
هوش مصنوعی: نه صبری باقی مانده و نه آرامشی برای او، و از دستش اختیارش نیز رفته است.
هوش مصنوعی: صدایی به گوش رسید و ناگهان بیخبر بر زمین افتاد، مانند سایهای که بر رهگذری سایه میاندازد.
هوش مصنوعی: لیلی وقتی صدای او را شنید، شناخت که او کیست و به سویش نگاهی انداخت.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تصویر درد و زخم عمیق یک شخص اشاره میکند که در ظاهر شاید خیلی خشک و بیروح به نظر برسد، اما در درونش عواطف و عذاب شدیدی وجود دارد. این توصیف نشاندهنده تضاد بین ظاهر و باطن است؛ به طوری که پوست خشک و بیحالتش در واقع نشانگر غم و اندوهی عمیق است، مانند مشک که از اعماق وجودش عطر و بوی خوشی میتراود.
هوش مصنوعی: عقل و درک خود را از دست دادهام و هوش و توجهام در حالتی از ناتوانی است. حتی چشمهایم نمیتوانند به درستی کار کنند و گوشهایم نیز چیزی را نمیشنوند.
هوش مصنوعی: او بالین خود را ترک کرد و با اشک چهرهاش را شست.
هوش مصنوعی: از وجود خود عطر و زیبایی را پرورش داد و از آن حالت بیخودی به هوشیاری و آگاهی رسید.
هوش مصنوعی: زمانی که به خود آمد و چشمانش را باز کرد، به محض دیدن او، به نشانه احترام در برابرش به سجده افتاد.
هوش مصنوعی: ای مردم، شما که با چشم باز زندگی میکنید، به او که مرکز توجه و محبت نازپروردههاست، نگاه کنید.
هوش مصنوعی: ای گل دلانگیز باغ افتخار و تو نور باارزش چراغ راهنمایی.
هوش مصنوعی: ای عرش بلند، تو و زمین من! هرگز نمیتوانم بپذیرم که تو متعلق به من باشی و من متعلق به تو!
هوش مصنوعی: نمیتوانم باور کنم که کسی از روی کینه به من آسیب رسانده باشد؛ چون تو به خاطر من در این موضع قرار گرفتهای.
هوش مصنوعی: شخصی که به بالاترین نقطهی بیزمانی و مکان رسیده، آیا شایسته نیست که بر روی خاک و علفهای زمین نشیند و آن را زیر پای خود قرار دهد؟
هوش مصنوعی: اگرچه امید دارم که به دامن تو دست یابم، اما میدانم که این آرزو غیرممکن است. حتی اگر امشب دچار توهم شده باشم، باز هم این فکر نمیتواند حقیقت داشته باشد.
هوش مصنوعی: شعر به این معناست که افرادی که در حالت شادی و مستی به سر میبرند، در تاریکی شب و در دنیای خواب، میتوانند به تخیل و رویاهای عجیب و غریبی دست پیدا کنند. این افراد در خواب، قادرند شاهد اتفاقات شگفتانگیزی باشند که در واقعیت امکانپذیر نیست.
هوش مصنوعی: آن مکان که نشانهای از سرنوشت من وجود دارد، این واقعه نیز از همان نوع است.
هوش مصنوعی: وقتی خواب تو را میبینم، با دل آرام و راحت کنار تو هستم.
هوش مصنوعی: دولت و موفقیت من به بیداری و آگاهی بستگی دارد و این آگاهی به مانند یک بینایی روشن و شفاف است.
هوش مصنوعی: وقتی لیلی نیاز خود را مشاهده کرد و آن نکتهی دلانگیز را شنید، به این آگاهی رسید.
هوش مصنوعی: من امشب مهمان تو هستم و آسوده خاطر به تو دل بستهام.
هوش مصنوعی: اگر این جسم و ظواهر دنیایی مانع از ارتباط واقعی با محبوب واقعیات میشود، بهتر است به ظاهر اکتفا نکنی و به چیزهای عمیقتر و معناهای واقعی توجه کنی.
هوش مصنوعی: از خودت این بار سنگین را دور کن و مثل مغز درون جویی از دوستی نشسته باش.
هوش مصنوعی: چرا باید مدتها صحبت کنیم و سخن را در پرده نگه داریم، وقتی که میتوانیم به راحتی برخی از رازها را فاش کنیم؟
هوش مصنوعی: شب روشن و زیبا بود و ماه درخشان روی درد و رنج را به سمت عدم و نیستی میبرد.
هوش مصنوعی: تا صبح، آنها با هم صحبت کردند و حتی یک لحظه نیز از گفت و گو باز نایستادند.
هوش مصنوعی: بسیاری از داستانها و ماجراها را با گریه و ناله بیان کردند و سالها از درد دل خود سخن گفتند.
هوش مصنوعی: هنوز نکات زیادی باقی مانده است که باید گفته شود، در حالی که پرندهی ترانه دلتنگی را سر میدهد.
هوش مصنوعی: صبح وقتی که گرگ دم خود را بالا برد، سگ خوابش برد و خروس شروع به آوازخوانی کرد.
هوش مصنوعی: وقتی صدای او را شنیدند، یکدیگر را ترک کردند و وداع گفتند.
هوش مصنوعی: طرف خیمه به قدری بلند و محکم شد که مانند ستونی ایستاده است و این دشت به خاطر اشکها به رنگ لاله درآمده است.
هوش مصنوعی: این کار آسمان است که پس از هزاران رنج و مشکلات به وقوع پیوسته است.
هوش مصنوعی: اگر دلی خسته باشد و دلتنگ، در راه وصال به یار خود، همه سختیها را تحمل میکند.
هوش مصنوعی: چشمبرهم زدن نمیتوانی نگاهت را از زیبایی او برداری، چون او به سرعت تو را به حرکت وامیدارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.