خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۵۶
به بوستان جمالت بهار بسیار است
ولیک با گل وصل تو خار بسیار است
مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفته است
چه حالت است که او را خمار بسیار است
میام ز لعل دلافروز ده که جان افزاست
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰
تو را بسوی رقیبان گذار بسیار است
ز رهگذار تو بر دل غبار بسیار است
تو از صفا گل بیخاری ای نگار ولی
چه سود از این که بگرد تو خار بسیار است
مرا به وسعت مشرب چنین به تنگ میار
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۷۴
نشان زخم که جویی سوار بسیار است
سر سراغ که داری غبار بسیار است
یکی است صید تغافل اگر نمی دانی
به امتحان نظری کن شکار بسیار است
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵
ز من اگرچه تو را ننگ و عار بسیار است
بیا بیا که مرا با تو کار بسیار است
شکسته خاطر و آشفته و پریشانم
مرا معامله با زلف یار بسیار است
قبول بزم تو چون شمع تا که را بخشند
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸
نگار من چو تو زیبا نگار بسیار است
نگار سرو قد و گلعذار بسیار است
تو گر به من نشوی دوست، دوست، هست بسی
تو گر به من نشوی یار، یار، بسیار است
مکن ز لطف کمم ناامید کز تو مرا
[...]
