سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۷ - حکایت
فرو کوفت پیری پسر را به چوب
بگفت ای پدر بی گناهم مکوب
توان بر تو از جور مردم گریست
ولی چون تو جورم کنی چاره چیست؟
به داور خروش، ای خداوند هوش
[...]
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۸ - حکایت دزد و سیستانی
شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
به دروازهٔ سیستان برگذشت
بدزدید بقال از او نیم دانگ
برآورد دزد سیهکار بانگ:
خدایا تو شبرو به آتش مسوز
[...]
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۱ - حکایت
ز ره باز پس ماندهای میگریست
که مسکین تر از من در این دشت کیست؟
جهاندیدهای گفتش ای هوشیار
اگر مردی این یک سخن گوش دار
برو شکر کن چون به خر بر نهای
[...]
سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - پیداست که آخرالزمان است!
آشفتن چشمهای مستت
دود دل یار مهربانست
وین طرفه که درد چشم او را
خونابه ز چشم ما روانست
دو فتنه به یک قرینه برخاست
[...]
سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴
شبی خواهم که پنهانت بگویم
نهان از آشنایان و غریبان
چنان در خود کشم چوگان زلفت
کزو غافل بود گوی گریبان
ولیکن هر گناهی را جزاییست
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۴
مرا گویند با دشمن برآویز
گرت چالاکی و مردانگی هست
کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟
کند هرگز چنین دیوانگی مست؟
تو زر بر کف نمییاری نهادن
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۷
عیب آنان مکن که پیش ملوک
پشت خم میکنند و بالا راست
هر که را بر سماط بنشستی
واجب آمد به خدمتش برخاست
چون مکافات فضل نتوان کرد
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۲
پدرم بندهٔ قدیم تو بود
عمر در بندگی به سر بردست
بندهزاده که در وجود آمد
هم به روی تو دیده بر کردست
خدمت دیگری نخواهد کرد
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۳۲
ماه را دید مرغ شب پره گفت
شاهدت روی و دلپذیرت خوست
وینکه خلق آفتاب خوانندش
راست خواهی به چشم من نه نکوست
گفت خاموش کن که من نکنم
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۴۲
به تماشای میوه راضی شو
ای که دستت نمیرسد بر شاخ
گر مرا نیز دسترس بودی
بارگه کردمی و صفه و کاخ
و آدمی را که دست تنگ بود
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۴۶
مرا از بهر دیناری ثنا گفت
که بختت با سعادت مقترن باد
چو دینارش ندادم لعنتم کرد
که شرم از روی مردانت چو زن باد
بیا تا هر دو با هم هیچ گیریم
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۷
آدمی فضل بر دگر حیوان
به جوانمردی و ادب دارد
گر تو گویی به صورت آدمیم
هوشمند این سخن عجب دارد
پس تو همتای نقش دیواری
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۶۳
مر تو را چون دو کار پیش آید
که ندانی کدام باید کرد
هر چه در وی مظنهٔ خطرست
آنت بر خود حرام باید کرد
وانکه بیخوف و بیخطر باشد
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۸۱
نه سام و نریمان و افراسیاب
نه کسری و دارا و جمشید ماند
تو هم دل مبند ای خداوند ملک
چو کس را ندانی که جاوید ماند
چو دور جوانی خلل میکند
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۰
تا نگویی که عاملان حریص
نیکخواهان دولت شاهند
کانچه در مملکت بیفزایند
از ثنای جمیل میکاهند
راحت از مال وی به خلق رسان
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۶
چه گنجها بنهادند و دیگری برداشت
چه رنجها بکِشیدند و دیگری آسود
به تازیانهی مرگ از سرش بهدر کردند
که سلطنت به سرِ تازیانه میفرمود
نَفَس که نَفْس بَر او تکیه میکُند، باد است
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۸
متکلف به نغمه در قرآن
حق بیازرد و خلق را بربود
آن یکی خسر آن دگر باشد
مایه وقتی زیان و وقتی سود
ناخوشآواز اگر دراز کشد
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۱۲
اگر ملازم خاک در کسی باشی
چو آستانه ندیم خسیت باید بود
ز بهر نعمت دنیا که خاک بر سر او
برین مثال که گفتم بسیت باید بود
هزار سال تنعم کنی بدان نرسد
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۱۳
نگر تا نبینی ز ظلم شهی
که از ظلم او سینهها چاک بود
ازیرا که دیدیم کز بد بتر
بسی اندرین عالم خاک بود
چو شد روز آمد شب تیره رنگ
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۱۴
روزِ قالیفِشاندَنَست امروز
تا غبار از میانِ ما برود
چون مگس در سرای گِرد آمد
خوان نباید نهاد، تا برود
هرکه ناخوانده آید از دَرِ قوم
[...]