عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
اول دفتر سپاس حضرت دادار را
عیب پوش بندگان بخشندۀ غَفّار را
آنکه از کِتمِ عَدم آورد در صَحن وجود
آسمان ومهر وماه ثابت و سَیّار را
خالق یکتای بی همتا که بی عون و ظَهیر
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۴ - شعر دوازدهم
در برِ یاری و به خود مشغولی
ای عجب باده نوشی و هُشیار
مستی و هستی، این چه بوالهَوسی است
بگذر از این و گرنه آن بگذار
گر تو مستی زخُم بادۀ عشق
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۷ - فردیّات
۱- پشت پا بر دنیی وعُقبی زدن سهل است، سهل
دل دمی زآن یار جانی برگرفتن مشکل است
۲ - بجز آن آستان، ما را سری نیست
جز آن حضرت هوای دیگری نیست
۳ - در وصالش نیست آرام و نه در هجرش قرار
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۸ - فی المُفترقّات
دل از غم مِحنت زمانه
با من درِ شِکوه دوش بگشود
که ایّام جوانیم تَبه شد از
بارِ بلا تنم بِفَرسود
از گریه شبی نیارمیدم
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۹ - پیغام
رمزیا از مددِ طالع فرخندۀ تو
به شهِ ما چو فتد مَردُمک دیدۀ تو
خدمت از ما برسان، آن شه سربازان را
به ادب گو که چنین گفت ترا بندۀ تو
شده وقت آنکه از این بندۀ خود یاد کنی
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵۲ - مثنوی (معراج نامه)
دوش پیری، زِیت فکر افروز شد
شب زِ نور فکرتش، چون روز شد
آن سَمند عرش پیمای شناخت
گه در اَنفس، گاه در آفاق تاخت
ز آن عجایب ها و آثار شگفت
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵۳ - فراق نامه
دلم چون شد به دام تو گرفتار
پیِ وصل تو بردم رنج بسیار
نشد شیرین، هنوز از وصل، کامم
که از زهر مِحَن، پُر گشت جامم
زچَرخم زهرها اندر مَذاق است
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵۴ - قَاعِدَةٌ حَائِرِیَّةٌ فِی جَفرِ الجَامِعِ
پس از حمد یزدان و نَعت رسول (ص)
چنین گوید این حائری جَهول
که در جَفرعمری بسر بردهام
بسی خون دل از پِیَش خوردهام
مرا مدّتی بود حالی پریش
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵۵ - مقدمه (بر علوم جفر)
تمام عوالم ز بالا و پست
بر مرد دانا به یک پایه است
چنانکه رقم را حروفی است چند
بود از حروف، این جهان ارجمند
مدار جهان، حرف تَکوینی است
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵۶ - مقصود (بر علوم جفر)
فلک چون اساس و نظیره زمین
چو ازواج دان نسبت آن و این
موالید را رتبه جنس وفصل
گهی فصل بنماید و گاه وصل
وز آن جنس و فصل آید این فرق و جمع
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۶۱ - گلزار اسرار حائری
به نام آنکه دل را کرد گُلزار
برون آورد از آن گلهای اسرار
در این گلزار جان را باغبان کرد
نَبیّ و اولیا را جانِ جان کرد
صَباحی همچو روز وصل روشن
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۶۲ - ادامه گلزار اسرار حائری
سخن را هست دامان درازی
ندارم من خیال پرده بازی
بس است ار آشنا در خانه باشد
که از بیگانهها، بیگانه باشد
به نام و سال این سِرِّ حقیقت
[...]
