گنجور

 
عبدالرحیم حائری

دلم چون شد به دام تو گرفتار

پیِ وصل تو بردم رنج بسیار

نشد شیرین، هنوز از وصل، کامم

که از زهر مِحَن، پُر گشت جامم

زچَرخم زهرها اندر مَذاق ‌است

ولی هیچش، نه چون زهر فراق‌ است

غم‌ هجر ازهمه غم‌ها، فزون ‌است

دل من از فراقت، غرق خون ‌است

دلی از هجر، خون آشام دارم

نه شب خواب و نه روز آرام دارم

فراقت آن چنان بگداخت جانم

که سوزانید مغز استخوانم

ز درد هجر نالانم شب و روز

به کار خویش حیرانم شب و روز

به امّید تو دل با هِجر سازد

اگر صد پاره جانم را گُدازد

ترا از جان و دل من عاشقستم

توعُذرای من و من وامِقستم

به جان تو قسم، تا من بمیرم

ز عشق روی تو، دل برنگیرم

 
 
نسکبان اندروید