گنجور

 
شاطر عباس صبوحی

چو سوخت خال تو دل، عاشقان، یکدله را

به باغ لاله دگر خورد داغ باطله را

ز کاروان جنون دل گرفت و داد به زلف

شریک دزد ببین و رفیق قافله را

دلم به زلف تو، بر ابروی تو سجده کند

بلی، کنند دل شب، نماز نافله را

به سر کنم پس از این طی راه منزل عشق

دگر چه رنجه دهم پای پر آبله را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

بیاکه جام مروت دهیم حوصله را

به سایهٔ کف پا پروریم آبله را

به وادیی که تعلق دلیل کوشش‌هاست

ز بار دل به زمین خفته‌گیر قافله را

ز صاحب امل آزادگی چه مکان است

[...]

عارف قزوینی

ببند ای دل غافل بخود ره گله را

زیان بس است ز مردم ببر معامله را

فراخنای جهان بر وجود من تنگ است

تو نیز تنگتر از این مخواه حوصله را

دل تو ز آهن و من ره بدان از آن جویم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عارف قزوینی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه