گنجور

 
شاطرعباس صبوحی
 

پرده تا باد صبا از رخ جانانه کشید

پیش رویم همه جا نقش پریخانه کشید

ماجرایی که کشید از سر زلفش دل من

می‌توان گفت که در سلسله، دیوانه کشید

میل بر باده و پیمانه و ساقی نکند

هر که با یاد لب لعل تو پیمانه کشید

دل جمعی است پریشان و، ندانم امشب

که سر زلف دلآرام تو را شانه کشید؟

شعلهٔ شمع، شرر بر پر پروانه بزد

آتش عشق، شرر بر من دیوانه کشید

رشک آتشکده شد سینهٔ بی کینهٔ من

آتش عشق تو، بس شعله در این خانه کشید

مژده بردند بر پیر مغان مغبچگان

که صبوحی ز حرم، رخت به میخانه کشید