گنجور

 
اسیر شهرستانی

دیدن رویش نه تنها می برد از یاد گل

می رود از جلوه رنگین او بر باد گل

بیستون گر خار خار جلوه گلگون نداشت

کی شراری می نمود از تیشه فرهاد گل

صید خوبی گشته ام کز بوی گل نازکتر است

در قفس بیجا نمی ریزد مرا صیاد گل

عمرها چون سایه با افتادگی طی کرده است

تا زند بر سر ز نقش پای او شمشاد گل

داردم دیوانه زنجیر خاموشی اسیر

غنچه ا ی کز خنده او می کند فریاد گل