گنجور

 
اسیر شهرستانی

بوالهوس لاف محبت زد و آزار کشید

کور دل صورت آیینه به دیوار کشید

شور دیوانگیم درس محبت آموخت

کارم از خدمت زنجیر به زنار کشید

قطره خون شد و در دیده حیرت جا کرد

هر گلابی که دلم زان گل رخسار کشید

خواب شیرین اجل هم نکند مخمورش

از لبت هر که می تلخ به گفتار کشید

دل چو در سینه تپد آفت راز است اسیر

لب خاموشی تو بدنامی گفتار کشید

 
 
کلیم

اگر استاد سخن دست و دل از کار کشید

چون میان سخن و سامعه دیوار کشید

ساز اقسام سخن زو بنوا شد که زفکر

گشت باریک و بقانون سخن تار کشید

راه اقلیم سخن بسته نمی گشت فلک

[...]

واقف لاهوری

دوش پیکان خود از سینهٔ من یار کشید

دل مانده چه‌گویم که چه آزار کشید

گر خدا خیر کند با تو بگویم روزی

که ز داد تو چه‌ها این دل بیمار کشید

ناصح از جامه‌دری منع مفرمای که من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه