گنجور

 
اسیر شهرستانی

از جان که می شنید اگر حرف غم نبود

از دل چه می کشید کسی گر ستم نبود

شرمنده تغافل و ناز و کرشمه ایم

چشم تو آنچه در حق ما کرد کم نبود

تقریب شکوه ای چو فراق تو داشتیم

ممنون خامه ام که شکایت رقم نبود

ای توبه خون خوری که کدوی شراب ما

خاکش ز خون ساغر جمشید کم نبود

مرهم طراوت گل باغ جراحت است

بی خنده شکفتگی امید غم نبود

ته جرعه بهار بود زحمت خزان

شادی اگر نبود نشان الم نبود

از سر نمود قطع بیابان غم اسیر

این سرزمین قلمرو نقش قدم نبود

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode