گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

آب چشم ما به هر سو رو نهاد

اشک خون آلود ما بر رو نهاد

جز خیال روی او نقشی ندید

دیدهٔ ما تا نظر را برگشاد

تا ببوسد خاک پایش آفتاب

بر سر کویش رسید و سر نهاد

داد ساقی داد سرمستان تمام

زاهد مخمور را جامی نداد

ای که گوئی عقل استادی خوشست

عقل مزدور است و عشقش اوستاد

لحظه ای بی او نمی خواهیم عمر

جان ما بی عشق او یک دم مباد

نعمت الله رفت یاد او به خیر

یاد بادا نعمت الله یاد باد