گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

بود روزی خواجه ای سالار کرد

می کشیدی درد و می نوشید درد

کیسه های سیم و زر بر هم نهاد

عاقبت غیری ببرد و خواجه مرد

شیشه ای بودش پر از نقش و خیال

اوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد

بر سر پل ساخت خواجه خانه ای

سیل آمد ناگه آن خانه ببرد

هر کجا دیدیم رند سرخوشی

بود و نابود جهان یک سَر شمرد

گر به صورت عارفی رفت از جهان

جان امانت داشت با جانان سپرد

خلعتی از جامهٔ سید بپوش

ور نه خود سهل است خرقه صوف و برد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.