گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

زهی چشمی که می بینیم دایم این لقای تو

منور کرد چشم ما همیشه آن ضیای تو

بیا ای جان و خوشدل باش اگر کشته شوی در عشق

که صد جانت دهد جانان ز بهر خونبهای تو

هوای تست در جانم که می دارد مرا زنده

که غیرتو نمی زیبد کسی دیگر به جای تو

دلم خلوتسرای تست خوش بنشین به جای خود

ندارم در همه عالم هوائی جز هوای تو

خراباتست ومن سرمست و ساقی جام می بر دست

سبوئی می کشم دائم از آن خم صفای تو

خیال زاهد رعنا هوای جنت المأوی

بهشت جاودان ما در خلوتسرای تو

دعای دولتت گفتیم و رفتیم از سر کویت

به هرجائی به صدق دل به جان گویم دعای تو

به عشقت گر شوم کشته حیات جاودان دارم

من آن دل زندهٔ عشقم که دادم جان برای تو

به هر صورت که می بینم خیالت نقش می بندم

چه نورش در نظر دارم لقای که لقای تو

ز بیگانه کجا پرسم نشان آشنا دارم

که در عالم نمی یابم به جز تو آشنای تو

به یمن دولت عشق تو سلطانی کند سید

کجا شاهی چنین باشد که باشد او گدای تو

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.