گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

من در این ره نیز بوئی برده ام

پیش هر رنگی ز بوئی برده ام

گاه جامی گه صراحی آورم

گاه خمی گه سبوئی برده ام

بر و بحر عالمی پیموده ام

آب بسیاری بجوئی برده ام

از سر زلف پریشان بتم

دل خوشم زیرا که موئی برده ام

نسبت رویش به ماهی کرده ام

آبروی ماه روئی برده ام

عقل چون گوئی به چوگانش زدم

این چنین گوئی به هوئی برده ام

نعمت الله را به یاد آورده ام

لاجرم نام نکوئی برده ام