گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

چون در صفت آن لب شکر شکن آیم

با معنی بس نازک و شیرین سخن آیم

با سرو و صنوبر نشود ملتفتم دل

بی قامت رعنای تو گر در چمن آیم

طوطی صفتم روی در آئینه به پیش آر

تا صورت خود بینم و اندر سخن آیم

چون غنچه به فکر دهنت پیرهن از شوق

صد پاره کنم تیر ز دل خونین بدن آیم

از باغ جمال تو عجب نیست اگر من

با سرو و گل و سنبل و با یاسمن آیم

فکرم به خیالات میان تو چو تنگ است

با تنگ ولی هم به خیال دهن آیم

ای شاهدی از محنت غربت گله تا چند

کو زاد ره و راحله تا با وطن آیم