گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

بر گلت از عرق گلاب افتاد

چون خیال قدت در آب افتاد

شد پریشان چو زلف مشکینت

ابر بر روی آفتاب افتاد

بر خیالت چو خیمه زد دل من

رشته جان بر او طناب افتاد

سرو شد سرنگون به پابوست

چون خیال قدت در آب افتاد

دل به جوش آمد از حرارت می

رفت و در خیمه حباب افتاد

اشک گلگون من ز گرم روی

به سر از غایت شتاب افتاد

شاهدی را مدام در تو بود

چون لبت دید در شراب افتاد