گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید

دل گم گشته در آن زلف دگر باز آید

دل و جان را بفرستیم به استقبالش

چون مه چارده ما ز سفر باز آید

دیده روشن شود از رایحه پیرهنش

گر از آن یوسف گم گشته خبر باز آید

چه شود گر ز غبار قدمش هر سحری

با صبا کحل جلایی به نظر باز آید

بود در دام سر زلف تو مرغ دل من

غمزه‌ات نیز به خونریز جگر باز آید

بگذرم از دل و جان و بنهم بر گذرش

گر خدنگ تو از این راه گذر باز آید

عمر دیگر ز نوش باز به تن باز آید

شاهدی را اگر آن عمر بسر باز آید