گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید

تاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید

سوزد از آتش دل خار و خس راه ترا

عاشق از جانب کوی تو به فریاد آید

گرچه دل رفت به کوی تو و بس غمگین بود

هست امیدم که ز لطف تو بسی شاد آید

همه خوبان جهان منت مشاطه کنند

دلبر ماست که با حسن خداداد آید

مژده وصل دهد هر سحرم باد صبا

چون غباری بود آن وعده که با باد آید

در مقامی که بود عشق چو طفلیست خرد

کو به تعلیم ادب جانب استاد آید

شاهدی را هوس درد و غم عشق نماند

اگر این بار ز بند غمش آزاد آید