گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

دلم پیکان او را در جگر دید

ز غمزه کار خود زیر و زبر دید

به تیر غمزه‌اش دل چشم میداشت

بحمد الله که آخر در نظر دید

ز چشمش نرگس ار زد لاف مستی

مگر آن مست را او بی خبر دید

از آن عاقل نیامد در ره عشق

که این ره را سراسر پر خطر دید

چو با عقل و خرد کاری نشد راست

به راه عشق دل کاری دگر دید

مکن عیب ار شود دیوانه عاشق

جنون را در ره عشق او هنر دید

ز دنیا شاهدی یکسر گذر کرد

چو اسبابش سراسر بر گذر دید