گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود

چون من مبادا هیچ کس درمانده ا ندر کار خود

ای سرو قد سیم تن وی گل رخ نازک بدن

از دوستان بشنو سخن خواری مکن با یار خود

لعل لبت با جان قرین زیر لبت در ثمین

با حسن لطف این چنین ضایع مکن بازار خود

با چهره بهتر از مهی قدت به از سرو سهی

بوسی به جانی می دهی بس خود بکن بازار خود

شد شاهدی چون در فنون در قید زلف تو زبون

بگذار کز سوز درون گرید به حال زار خود