گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

هر چه آن سرو ناز می گوید

شرح عمر دراز می گوید

پیش نازش دل شکسته ما

روز و شب از نیاز می گوید

چون حدیث از دهان او گذرد

دل سخن را به راز می گوید

حال خود را به شمع پروانه

بس بسوز و گداز می گوید

دل به تنگ است از رقیب که او

سخن رفته باز می گوید

شاهدی را دلش چو می سوزد

سوز با اهل ساز می گوید