گنجور

 
شاهدی

هرچه آن سرو ناز می‌گوید

شرح عمر دراز می‌گوید

پیش نازش دل شکسته ما

روز و شب از نیاز می‌گوید

چون حدیث از دهان او گذرد

دل سخن را به راز می‌گوید

حال خود را به شمع پروانه

بس به سوز و گداز می‌گوید

دل به تنگ است از رقیب که او

سخن رفته باز می‌گوید

شاهدی را دلش چو می‌سوزد

سوز با اهل ساز می‌گوید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر شاهی

دل که پیش تو راز می‌گوید

غم دیرینه باز می‌گوید

عقل سودای زلف خوبان را

فکر دور و دراز می‌گوید

مگر استاد جورپیشه ترا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه