گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند

خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند

خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند

ای بسا فتنه که بر هر گذر ی بگشایند

ره خوبان همگی بر گل و بر لاله شود

بس که خون دمبدم از هر جگری بگشایند

سر به پیش افکند از شرم و نهد دیده به خواب

گر سوی نرگس رعنا نظری بگشایند

چشم محبوس مرا طاق به دیدار کجاست

مگر اندر دل پر درد دری بگشایند

خیره سازند نظر را به شعاع خورشید

که ز رخ پرده بری دیده دری بگشایند

شاهدی کن سر خود خاک ره و فارغ شو

ور نه هر لحظه تو ر ا درد سری بگشایند