گنجور

شمارهٔ ۴۱

 
شاهدی
شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات
 

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند

خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند

خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند

ای بسا فتنه که بر هر گذر ی بگشایند

ره خوبان همگی بر گل و بر لاله شود

بس که خون دمبدم از هر جگری بگشایند

سر به پیش افکند از شرم و نهد دیده به خواب

گر سوی نرگس رعنا نظری بگشایند

چشم محبوس مرا طاق به دیدار کجاست

مگر اندر دل پر درد دری بگشایند

خیره سازند نظر را به شعاع خورشید

که ز رخ پرده بری دیده دری بگشایند

شاهدی کن سر خود خاک ره و فارغ شو

ور نه هر لحظه تو ر ا درد سری بگشایند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان شاهدی به ضمیمهٔ کتاب تحفهٔ شاهدی  » تصویر ۳۷

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی