گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند

شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند

خاک ره گشتم ولی شادم که بعد از سالها

گردی از خاک وجودم بر سر کویت بماند

در دل پر درد خود دیدم که در هرگوشه ای

بس نشان ها از خدنگ چشم جادویت بماند

سالها شستم به خوناب جگر لیکن نرفت

آن غباری را که بر روی دل از خویت بماند

نقش عالم را یکایک شستم از لوح خرد

همچنان در وی خیال قد دلجویت بماند

گر شدی دور از من اما شاهدی را در نظر

سجده گاهی از خیال طاق ابرویت بماند