گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت

از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت

در تن نماند یک سر مو بی نشان تو

هر جا که دیدمش ز خدنگ تو داغ داشت

هر چند بود لاله جگر خون ز درد عشق

لیکن به یاد لعل تو بر کف نفاغ داشت

دوشینه شمع روشنی خود به باد داد

کز روی یار مجلس رندان چراغ داشت

گر شاهدی به باغ نشد زین عجب مدار

کو با خیال حسن تو بس باغ و راغ داشت