گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

قدت سرو گفتیم و رویی نداشت

چو زلف تو هم مشک بوئی نداشت

فرات ار چه سیل در سیل بود

چو چشمم بسی جست و جویی نداشت

دل ریش من هر شبی تا سحر

بجز ذکر تو گفت و گویی نداشت

محیط ار چه در خویشتن غرقه بود

چو مژگان من آب رویی نداشت

بحسرت چو شد شاهدی زیر خاک

جز آن خاک کو آرزویی نداشت